حكيم زجاجى

1049

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

نكو شعر گفتى دلاور جوان * حديثش بدى همچو آب روان چو بابش بمرد او پراكنده شد * سرافراز چون مرغ پركنده شد هنر بود ، اقبال و دولت نبود * فلك مهرهء مهر از وى ربود ز مرگ پدر گشت بيچاره مرد * سپهرش از آن برزن آواره كرد چو بر چار صد سى بيفزود و يك * دگرگونه شد دور چرخ و فلك به نزديك موصل به جايى بمرد * به زارى و خوارى روان مىسپرد همىگفت كاى چرخ بيدادگر * ندادى به من جز كه خون جگر ز تختم به خاك اندر انداختى * پس آن‌گه ز من بازپرداختى پادشاهى باكاليجار در بغداد چهار سال و هشت ماه پس از وى ملك بود با كالجار « 1 » * ز سلطان شد اندر جهان يادگار زبون بود او نيز در چنگ ترك * به جان آمده مهتر از جنگ ترك ز تركان بدى بر سرش تاختن * نبودش سر نيزه انداختن از آن پيش‌تر بد به كرمان امير * بدش با جلال دول داروگير يكى ماه در شهر بغداد بود * در آن شهر پيوسته ناشاد بود چو خسرو جلال از جهان درگذشت * به قدر ، آن شه از آسمان برگذشت چو افزون شد از چار صد سى و پنج * بيامد به بغداد جوياى گنج از او در هزيمت بشد نامدار * پراكنده بد مدتى روزگار ز تركان نيارست جنبيد شاه * نكردى به شغلى شهنشه نگاه ز حكمى كه در شهر بغداد بود * به دست سرافراز دين باد بود يكى روز تركان چو درنده‌گرگ * برفتند نزديك شاه بزرگ از او روزى سال مىخواستند * مه حشمت شاه مىكاستند ورا عارضى بود با جاه و آب * ستاده بر خسرو كامياب بر خسروش سر بريدند پست * پس آن‌گه به خسرو كشيدند دست

--> ( 1 ) عماد الدين ( محى الدين ) ابو كاليجار مرزبان